توی این مدت اتفاقای زیادی افتاده . مثل جابجا شدن و نقل مکان کردن ما به خونه جدید .

خونه جدیدمون تفاوتهای زیادی با خونه قبلی داره . مثلا اینجا بر خلاف خونه قبلی خیلی روشن هست و پر نور. اما گرم و پر سر و صدا. به هر حال اومدیم اینجا دیگه...

خبر دیگه اینکه ارکستر ملی به رهبری استاد فخرالدینی در شیراز بود و خوشبختانه ما هم تونستیم بریم و استفاده کنیم . ۵ هزار نفر در باغ عفیف آباد حضور داشتند که بی تاب اجرای ارکستر ملی بودند. متاسفانه همونطور که قابل پیش بینی بود اجرای زنده توی فضای باز یک سری اشکالهایی داشت و البته باید بگم که در شب اول متاسفانه مشکل برق و نور باعث شد که اجرا یک ساعت دیرتر شروع بشه. اما واقعا اجرای زیبا و دل انگیز گروه همه رو افسون کرد و مردم تاخیر در شروع رو فراموش کردند. در ضمن برای اولین بار قطعه « سلام شیراز » اجرا شد.

توی این شرایط هست که واقعا وجود یک سالن مناسب توی شیراز ضرورتش مشخص میشه.

دیگه اینکه:

توی این مدت خسرو شکیبایی هم فوت کرد و من شخصا خیلی متاثر شدم -- روحش شاد --

 

در آخر هم یک بیت شعر از صمیم قلب:

همتم بدرقه ی راه کن ای طایر قدس           که دراز است ره مقصد و من نوسفرم

 

داریم کم کم جابجا می شیم . درگیر تغییر مکان هستیم و امیدوارم این تغییر و تحولات زود تموم شه. و بعد از اون به یه خواب عمیق برم...

---------------------------------

توضیحات تکمیلی بی ربط : بعد از حذف پرتغال و هلند چه خوب شد که اسپانیا صعود کرد.

 

 

تکیه کردم به دیوار محکمی که جدای از محکمیش گرمی اون رو هم حس کردم... دلم رو سپردم به رسم خوشایندی که رنگ قرمزش ذوب می کنه ٬ شکل می ده و قدرت می بخشه ...

دلم رو ٬ حسم رو و شادیهامو گذاشتم روی میز مهربونی تو تا اشتراک دل و حس و شادی رو تجربه کنیم

یادته ؟

درست امروز ۸ ماهه شدیم...

 

لحظه ها می روند ٬

       ثانیه ها می گذرند٬

              و ما همراه با آن در گذریم ...

                             آنچه از دور می بینیم

غبار خاطراتمان است...

باز هم تولداین وبلاگ شد. سالها مثل برق و باد می گذره . انگار همین دیروز بود که با ساغر توی شرکت نشسته بودیم و من این وبلاگ رو ساختم... چه زود گذشت

و در ضمن سالگرد خروج امیر هم هست...

امیروو جات مثل همیشه خالیه

 

 

به گذشته که فکر می کنم می بینم بیشتر دوست داشتنیهام اون موقع اتفاق افتاده و بیشترین افسوس ها هم مال اون موقع هست . از دست دادن فرصت های طلایی...

به آینده که فکر می کنم در عین مبهمی امید رو گاهی! توش می بینم

به امروز که نگاه می کنم سر در گمی میبینم ٬ خستگی و بی حاصلی . مثل اینکه دارم هر روز سرم رو توی دیوار می کوبم. غصه همه ی آدمهای دنیا رو می خورم . درد همه ی مردم اذیتم میکنه . آخه یکی بگه بی خیال مگه تو سفیر حقوق بشری ؟

نمی دونم توی کدوم دوران بمونم (‌گذشته - حال - آینده ) ؟

از سیر در گذشته که به جایی نرسیدم و فقط درجا زدم٬ آینده هم که غبار آلوده زمان حال هم که پر از استرس هست . شاید برم سراغ ماضی بعید یا مثلا ماضی استمراری یا چیزی شبیه اینا یا چیزی متفاوت با اینا

 

 

دقیقا به علت سهل انگاری و عدم پرداخت به موقع قبض تلفن مدتی است که تلفن منزل یک طرفه شده و این روند مدتی ادامه خواهد داشت...

حالا می شه به آدما یه زنگ کوچولو زد و گفت please call us اما اینترنت که اینو نمی فهمه بنابراین ما از نعمت اینترنت تا اطلاع ثانوی محرومیم مگر با کمک کافی نت

 

گاهی اوقات برای جنگ خیلی ضعیفی ولی

    باید اونقدر بجنگی تا بلکه دشمنت از رو بره و تو پیروز شی.

 

 

پرنده ی دل من دیر زمانی ست پریده

   و من منتظر...

      تا بر کدام شاخه آرام گیرد

----------------------------------------

منم که مردم از بس از این شاخه به اون شاخه پریدم (‌رو هر شاخه هم پریدم شاخه شکست)

 

 

اول اردیبهشت ماه - روز سعدی - گذشت و ما هیچ ننوشتیم...

اما حالا یک چیز با حال می نویسم کیف کنید


ای نفس خرم باد صباقافله شب چه شنیدی ز صبحبر سر خشمست هنوز آن حریفاز در صلح آمده​ای یا خلافبار دگر گر به سر کوی دوستگو رمقی بیش نماند از ضعیفآن همه دلداری و پیمان و عهدلیکن اگر دور وصالی بودتا به گریبان نرسد دست مرگدوست نباشد به حقیقت که اوخستگی اندر طلبت راحتستسر نتوانم که برآرم چو چنگهر سحر از عشق دمی می​زنمقصه دردم همه عالم گرفتگر برسد ناله سعدی به کوه از بر یار آمده​ای مرحبامرغ سلیمان چه خبر از سبایا سخنی می​رود اندر رضابا قدم خوف روم یا رجابگذری ای پیک نسیم صباچند کند صورت بی​جان بقانیک نکردی که نکردی وفاصلح فراموش کند ماجرادست ز دامن نکنیمت رهادوست فراموش کند در بلادرد کشیدن به امید دواور چو دفم پوست بدرد قفاروز دگر می​شنوم برملادر که نگیرد نفس آشناکوه بنالد به زبان صدا

 

«شیخ اجل سعدی »