روزگار شاهزاده GEM TV روزگار شاهزاده GEM TV
سریال  روزگار شاهزاده نسخه کامل
تحویل 1 روزه تضمینی سفارشات تهران
مجموعه جامع تمرینات یوگا
مجموعه ای بسیار عالی برای سلامت
آموزش تمرینات به صورت ساده و جذاب
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
جمعه 2 بهمن ماه سال 1388
بهمن همیشه بهمن است

 

دستش خسته شد ... سمتش از آسمون برگشت به زمین .... دستی که مدتها رو به آسمون در حال دعا بود .... دستش زمین رو حس کرد .... گرمای زمینی که از خون فرزند عزیزش بود رو حس کرد ...  دستش مشت شد ... مشتش بلند شد ... به سمت همون آسمون ... مثل خیلیای دیگه ...  

 

فقط دعا کافی نیست ... باید کاری کرد ... مشتهامونو گره می کنیم .................... 

  

 

-------- 

بعداً نوشت:‌یه بدشانسی خیلی بد آوردیم

شنبه 26 دی ماه سال 1388
آشفته

 

کمی بهترم ... 

اوضاع کارم کمی ٬ فقط کمی بهتر شده ... 

منتظرم ... 

و این انتظار لعنتی بی تاب و خسته ام کرده... 

انتظار بدترین حس دنیاست ... چیزی مثل معلق بودن بین زمین و آسمان است... 

خسته ام ... 

دلم سفر می خواهد... 

دلم می خواهد وقت داشتیم و گاهی به پیک نیک می رفتیم ... 

دلم می خواهد دوباره فرانسه بخوانم ... 

دوباره انگلیسی بخوانم... 

دلم می خواهد قدم بزنم بی آنکه کمر درد داشته باشم...  

 

آشفته ام

یکشنبه 20 دی ماه سال 1388

 

اگر از حال این لحظه ی من جویا شده باشید...... نه ..... زیاد خوب نیستم..... 

سه شنبه 8 دی ماه سال 1388
قلم چرخید


 

 قلم چرخید و فرمان را گرفتند
 ورق برگشت و ایران را گرفتند

 به تیتر «شاه رفت ِ» اطلاعات
 توجه کرده کیهان را گرفتند

 چپ و مذهب گره خوردند و شیخان
 شبانه جای شاهان را گرفتند

 همه ازحجره‌ها بیرون خزیدند
 به سرعت سقف و ایوان را گرفتند

 گرفتند و گرفتن کارشان شد
 هرآنچه خواستند آن را گرفتند

 به هر انگیزه و با هر بهانه
 مسلمان نامسلمان را گرفتند

 به جرم بدحجابی، بد لباسی
 زنان را نیز، مردان را گرفتند

 سراغ سفره ها، نفتی نیامد
 ولیکن در عوض نان راگرفتند 

 یکی نان خواست بردندش به زندان
 از آن بیچاره دندان را گرفتند

 یکی آفتابه دزدی گشت افشاء
 به دست آفتابه داشت آن را گرفتند

 یکی خان بود از حیث چپاول
 دوتا مستخدم خان را گرفتند

 فلان ملا مخالف داشت بسیار
 مخالف‌های ایشان را گرفتند

 بده مژده به دزدان خزانه
 که شاکی‌های آنان را گرفتند

چو شد در آستان قدس دزدی
 گداهای خراسان را گرفتند

 به جرم اختلاس شرکت نفت
برادرهای دربان را گرفتند

 نمیخواهند چون خر را بگیرند
 محبت کرده پالان را گرفتند

 غذا را آشپز چون شور میکرد
 سر سفره نمکدان را گرفتند

 چو آمد سقف مهمانخانه پائین
به حکم شرع مهمان را گرفتند

 به قم از روی توضیح‌المسائل
 همه اغلاط قرآن را گرفتند

 به جرم ارتداد از دین اسلام
 دوباره شیخ صنعان را گرفتند

 به این گله دوتا گرگ خودی زد
 خدائی شد که چوپان را گرفتند

 به ما درد و مرض دادند بسیار
 دلیلش اینکه درمان راگرفتند

 مقام رهبری هم شعر میگفت
 ز دستش بند تنبان را گرفتند

 همه این‌ها جهنم، این خلایق
 ز مردم دین و ایمان را گرفتند

   

_ سیمین بهبهانی ــ  

----------------------------------------------  

 پ . ن :

خواستم قسمتهای مورد علاقه ام رو bold کنم، دیدم باید همه اش رو Bold کنم.  

یکشنبه 29 آذر ماه سال 1388
مرگ را به یاد داشته باشید...

 

اینجا گورستان شده است ... 

هر روز کسی می میرد... 

کسی که اهمیت دارد... 

این بار هم نوبت به آیت الله منتظری شده است... 

 او هم رفت... 

اما مردم همچنان به دنبال آزادی هستند... 

همــچــنان... 

همچنان...  

 

------------------------------------------------------- 

(بعد ویرایش شده ) 

به شدت به اینکه عزت و ذلت دست خداست معتقد شدم... 

منتظری که سالها تلاش کردند تا عزتش را از بین برده و خوار و حقیرش کنند به لطف خدا عزیز و محترم و بزرگ از دنیا رفت.  

جوانانی که حتی با روحانیت رابطه ای نداشتند به خاطر آزاد اندیشی آیت الله منتظری ٬ به ایشان احترام گذاشته و حتی علاقمند شدند. 

گاهی ایده ای را که دوست داری در شخصی می یابی که لباسی پوشیده که تو دوستش نداری... 

شجاعت این مرد قابل ستایش است

  

جمعه 27 آذر ماه سال 1388
Eli++

دیروز دقیقا همان روزی بود که من متولد شدم... 

در یک روز پاییزی ٬ آن هم سالها پیش... 

اما دوست دارم امسال هر روز و هر روز متولد شوم... 

دعایتان را می خواهم برای سالی متفاوت٬ شاد و موفق...  

 

------ 

دیشب را دوستان خوب من زیبا کردند و خاطره ای خوش برای من به جا گذاشتند. از علی عزیزم به خاطر همراهیش بینهایت ممنونم   

 

پنجشنبه 19 آذر ماه سال 1388
فرامرز پایور ...

 

 

 

مرد نامی زمانه هم رفت  

فرامرز پایور را میگویم ... همان که ساخت و نواخت ... صدای سازش اما ماندگار و جاودان خواهد بود. 

بزرگان سنتورمان در این سال رفتند. ۱۰ نوشته پیش از این در بهت پر گرفتن پرویز مشکاتیان بودم و امروز در غم رفتن فرامرز پایور

 

یادش همیشه در دل ما خواهد بود...  

دوشنبه 16 آذر ماه سال 1388
۱۶ آذر

 

دوست دانشجو ٬ روزت مبارک 

 

اگر شعار دادی و اگر ندادی ٬ اگر دست هات رو به علامت V بلند کردی و اگر نکردی٬ اگر سبز پوشیدی و اگر نپوشیدی ٬میدونم که توی دلت فریاد آزادی بود و  نفرت از هرچه دروغ و ریاست. می دونم آزاد اندیش و سبزی.  

تو هم بدون ما همه با هم هستیم... 

 

یکشنبه 15 آذر ماه سال 1388

 

 

 

 

  

 دریغ است ایران که ویران شود           کنام پلنگان و شیران شود

حس و حالم بیش از حد عادی است. آنقدر عادی که هرچه سعی می کنم حسم را بنویسم - و نه در باره‌ی حسم- همان عادی است و بی حسی. یا بیمارم و یا زیادی سالم. که البته خودم به اولی بیشتر معتقدم. نه ناراحتم نه شاد نه عصبی و نه سرزنده و هیجان زده . پس طبیعی است که تمام نوشته هایم یک blank خیلی بزرگ باشد. و آن blank بیانگر تمام احساسات من.  

امیدوارم احساس من را فهمیده باشی... 

یکشنبه 8 آذر ماه سال 1388

 

بارها و بارها نوشتم  

سطرهای زیادی نوشتم اما دستم به سمت دکمه انتشار نمی رود. برخی نوشته ها بایگانی و برخی نابود می شوند.  

 

شاید من هم این روزها نوشته هایم را قربانی می کنم........

دوشنبه 25 آبان ماه سال 1388
THE WAY

 

 

 

 

در زندگی هر انسانی، راهی قرار دارد و راههایی و باز راهی
و روح بزرگ راه بزرگ را در پی می گیرد
و روح حقیر، کورمال کورمال راه حقیر را در پیش میگیرد ....  

و در این بین دشت هایی مه آلود گسترده اند

و دیگر مردمان در این دشت ها می روند و می آیند 

اما در برابر هر انسانی راهی بزرگ آغوش باز کرده است  

و نیز راهی حقیر 

وهر کسی خود تصمیم می گیرد درچه راهی قدم بگذارد 

 

 

این چند خط امروز مدام در حال قلقلک دادن ذهن من بود . خدا کنه راه و راههایی که انتخاب کردیم و در پیش گرفتیم راه درستی باشه و ثابت کنه که آدم حقیری نیستیم.... 

جمعه 22 آبان ماه سال 1388
عصر جمعه

 

عصرهای جمعه خودش به خودیِ خود چی بود!  که حالا من اینجا تنها بی تو هستم.....  

 

 

به جز حضور تو ٬ 

                هیچ چیز این جهان بی کرانه را  

      جدی نگرفته ام  

                                 حتی عشق را

                             

شنبه 9 آبان ماه سال 1388
از امروز ما

 

اینجا ..... صدای دنگ و دونگ ساز تو ..... دستهای یخ زده‌ی من ..... ذهن تمرکز یافته‌ی تو ..... نگاه من به مانیتور ..... کتاب نتی که جلوی صورت تو ورق می خورد ..... وسوسه‌ی خوردن پاستیل های توی یخچال .....  

 

این بود زندگی 

 

جمعه 8 آبان ماه سال 1388
۸۸/۸/۸

رسیدیم به اون تاریخ قشنگه ... ولی برای من که فرقی مثلا با ۱۳/۹/۸۵ نداشت . برای شما چی؟ برای ناهید می دونم که فرق داشت...

 

 

دیروز بارون اومد... 

 

ذهنم مرا در نوشتن یاری نمی کند... 

 

سه شنبه 28 مهر ماه سال 1388

 

به دنبال راهی باز به سوی آسمانم 

خسته ام از این همه زمینی بودن 

از اینهمه دویدن روی زمین  

بی آنکه اوج بگیرم  

 

دوباره تکرار شده ام  

تکراری شده ام  

دوباره درگیر همه ی تکرار ها شده ام  

 

-------------------------------------------- 

این روزها عصبی و ناراحتم و امروز بیشتر از هر روز ...

   1      2      3      4      5      6      7      8      9      10      >>