مجموعه مستند راز مجموعه مستند راز
با دیدن این فیلم به راز کائنات و دستیابی به موفقیت و ثروت پی خواهید برد
ترسناک‌ترین فیلم‌های ۲۰۰۹
جدیدترین فیلم‌های سراسر وحشت با کیفیت عالی و زیرنویس فارسی
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
سه شنبه 9 تیر ماه سال 1388

چقدر آدم دلگیر و ناراحت میشه زمانیکه به هیچ حساب نمی شه . آدمی که می بینه ٬ می دونه و می فهمه . این جریان انتخ ابات اخیر نمونه ی این شرایط هست. نمی دونم آدم چقدر مگه می‌تونه تظاهر کنه . اونم توی شرایطی که می‌دونه همه‌ی آدما همه چیز رو می‌دونن. از تقلپ گرفته تا سایر دروغها و بازی‌ها. 

مثل تعداد آرا که خوب حسابی پخش شد و بلایی که به سر آقای عسکری اومد... 

مثل داستان زد و خورد ها و برخورد نیروهای جان بر کف! ب.سیجی!!!! 

مثل داستان ندا و امثال اون ... 

یا اصلا قبل از اون جمعه حماسه ساز!!! که در برنامه های تبلیغاتی با سنگ و چوب توسط همون نیروهای جان بر کف از طرفداران سایر کاند یداها پذیرایی می شد... 

داستان افراد باطو م (‌باتو م)‌به دست... 

داستان خون هایی که به زمین ریخته شد و هیچ صدایی نیومد و تلوزیون محترم هم به پخش فیلمهای کمدی پرداخت و فقط گذاشت تا دنیا و مردم توی خونه هاشون عزاداری کنند اما صحنه ی کتک خوردن ب.سیجی - که من معتقدم حقشه به عنوان یه ایرانی حداقل٬‌وقتی که سایرین کتک میخورن اون هم کتکی بخوره( کم هم بود براش)- هزاران بار پخش شد... 

داستان شکستن شیشه‌ی ماشین ها توسط جان بر کفان...  

داستان توهین انصـــار حژب ا... به استاد بزرگوار ٬ استاد شجریان... 

داستان بی احترامی به مردمی که کوه هستند و به خاشاک تشبیه می‌شوند ... 

داستان دروغ های دانشجو با آن نگاه موذی و چندش آورش.... 

داستان نمــاز جمعه های تهوع برانگیز...  

داستان هایی که در حال ساخته شدن است برای از بین بردن طرفداران ملت برای کشتن آنها... 

در جایی که از کشتن و خون ریختن ترسی نیست ٬ سر به نیست کردن چند اراذل و اوباشکه برای این روند سیاســی خطرناک است کاری ندارد.  

مگر نمی دانیم قتلهای زنجیره ای به فرمان چه کسی انجام شده؟ 

ایجاد زنجیره ای دیگر آیا سخت تر از اولی است؟ 

داستان داستان نابودی یک مملکت و یک ملت است به دست شخصی شیفته‌ی قدرت...

داستان جدالی که تا سالها خواهیم داشت. 

این مملکت دیگر مال من نیست وقتی من در سرنوشتش جایی نداشته باشم... اما سرنوشت این خاک اینجا تمام نمی شود. 

 

و این داستان ادامه دارد.... 

 

---------------------------------------- 

پ ن : اگه آشفته نوشتم ٬ حال و هوای آشفتگی این روزهامه

 

شنبه 6 تیر ماه سال 1388

 

 

 

فکرم به شدت مشغوله .  

هیجان ٬ استرس ٬ نگرانی و شاید یه کم شادی با علامت سئوال از احساسات اخیر من هست. خیلی زیاد کار دارم و البته حس می کنم به اندازه‌ی کارها وقت مناسبی ندارم.  

از خدا می خوام به من و علی روحیه و پشتکار برای تلاش و انرژی زیاد بده و مقدار قابل توجهی بر شانس ما بیفزاید و همچنانکه همیشه حواسش بوده و توی لحظات بحرانی بهترین کمک ها رو به ما کرده باز هم به ما کمک کنه. 

 

 

جمعه 29 خرداد ماه سال 1388
سکوت کن

این‌جا و هر کجای دگر را سکوت کن

از ما دگر گذشت، تو اما سکوت کن

دیوار و موش و گوش مثل نیست ای رفیق

جدی بگیر باد صبا را سکوت کن

با دست خود بهانه به دست خدا مده

در چارچوب خشک چلیپا سکوت کن

دیروز را به یاد بیاور که تجربه است

امروز را به خاطر فردا سکوت کن

خاموشی است پاسخ گفتار ابلهان

با دشمنان به جای مدارا سکوت کن

از استکان آخر این داستان بترس

در کوچه‌های خاکی کوبا سکوت کن  

 

منبع  

 

شنبه 23 خرداد ماه سال 1388
آخرین رای

چقدر دردناک است که ببینی یک بی شرم به شرف تو و عده ای هم عقیده هایت توهین میکند و لبخند مضحکی به شما می زند. چقدر دردناک است که ببینی «تو» تبدیل به میلیونها تن شده ای و دیگران با بی رحمی انکار میکنند اینهمه یکی شدن را .چقدر دردناک است که آرزو کنی هر جای این دنیای پهناور باشی ٬ در کنیا و اریتره و موزامبیک ولی در وطن عزیز خودت که در دست گرگها گرفتار شده نباشی و این خفت و ذلت را نبینی. چقدر دردناک است که حاضر باشی دشمن به وطنت حمله کند و تو را نابود کند ٬ اما اینگونه به دست هموطن خار و ذلیل نشوی. چقدر سخت و دردناک است به خیابانهایی گام بگذاری و اندوهگین باشی که قرار بود جشن پیروزی و شادی را برقرار کنی.  

و من امروز اینهمه درد دارم... 

کسی هست دردم را تسکین دهد؟

شنبه 9 خرداد ماه سال 1388
حاکم (‌قسمت دوم ) - مالیات

شهر شلوغ پلوغ قصه با همه‌ی بی نظمی‌هاش بزرگ تر شد تا شد کشور هرج و مرج و شلوغ پلوغ که اون رو کم کم داشت آب می‌برد . آخه اونقدر دیگه هرج و مرج توی شهر بود که  نمی‌تونستی بفهمی جای کی کجاست و یا حتی چی باید کجا باشه ! اما به هر ترتیب یه روز پادشاه احساس کرد که پادشاهان دیگه یه مدل دیگه پادشاهی می‌کنن. دید خزانه‌ی مملکتش خالی شده و دیگه چیزی نمونده که کشور رو از دست بده . دید کم کم!!! داره اوضاع بد می‌شه . غافل از اینکه اوضاع به حد کافی بد شده بود. 

خلاصه!! شروع کرد وزیر و وکیل و جلاد و داروغه و ... رو جمع کرد تا ببینه توی این مدت حکومت چی شده و چی نشده . خواست ببینه کی مالیات داده و کی دزدی کرده . خواست بدونه کی از شغلش رفته و کی تازه رفته سر کار... 

اما چی شد !؟ یا فکر می‌کنید چی میشه ؟! آخه حاکم جان گند سالیان سال رو مگه میشه یه روزه درست کرد ؟! سابقه‌ی یه کشور رو مگه میشه یهو در آورد ؟!  

کی میدونه توی اوضاع شلوغ پلوغی * چی شده و کی چیکار کرده ؟  

این هم یه حکایته واسه خودش  ... 

اما جناب حاکم از رو نرفت که نرفت . اگه حافظه‌ی داروغه یاری نمی کرد که کسی مالیاتش رو داده یا نه !‌ (‌آخه داروغه که داروغه گری بلد نبود به زور این کار بهش محول شده بود )‌ خیلی سریع حاکم حکم می داد که این شخص دزده و مال مملکت رو خورده و ...  

وااااااااااای به کارایی که با ملیجک بود !!!!!!! نمی دونم گفتم یا نه !؟ ملیجک نگو ٬ بگو ماهی گلی !!! حافظه !!؟؟؟ چه چیز عجیبی ! ملیجک که اصلا یادش نبود چی به چیه تا حاکم ایرادش رو می گرفت ٬ اونم  که  از اون همه لطف بی خود پر رو شده بود به تندی با حاکم حرف میزد و باز هم حاکم همه تقصیر ها رو می نداخت گردن قاضی و طبیب و داروغه که مظلوم و بی زبون بودن ... 

آخ آخ آخ چی بگم که زبون قدرت گفتن اون همه هرج و هرج رو نداره  . خیلی وقتا همه می‌فهمیدن که کار حاکم اشتباه بوده و گندی که بالا اومده کار خودشه . اما حاکم زیر بار نمی رفت . به هر حال سر و ته این قضیه رو هرجوری بود به هم آوردن . اما هیچ کس نفهمید واقعا توی این مورد چه اتفاقی افتاد و چی راست بود و کدوم دروغ 

 

با لا رفتیم دوغ بود پایین اومدیم ماست بود . قصه‌ی ما راست بود

 

-------------- 

پ . ن .  

* خر تو خر

دوشنبه 4 خرداد ماه سال 1388
ما به خرداد پر از حادثه عادت داریم

 

 

 

 

 

 

سه شنبه 29 اردیبهشت ماه سال 1388
تولد نسرین

نسرین جان 

 تولدت مبارک  

 

سه شنبه 22 اردیبهشت ماه سال 1388
حسادت ! آری یا نه ؟

 

اون دختر کوچولویی که همه فکر می‌کردن خیلی شاد هست و از اون دست مرفهین بی درده رو دیدم که داشت به اون دختر درسخون که همیشه نمره های بهتری می گرفت حسادت می‌کرد. و وقتی بزرگ بشن شاید اون دختر درسخون به اون مرفه بی درد با اون ماشین و ریخت و پاش های شاهانه اش حسادت کنه!!! 

البته گفتم شاید !!! شاید هم باز خانم مرفه به خانم دکتر حسادت کنه !!! 

کی میدونه!!! امان از این احساسات عجیب دخترا !!!!   

 

دوشنبه 14 اردیبهشت ماه سال 1388
شیراز

شیراز و آب رکنی و این باد خوش نسیم...... عیبش مکن که خال رخ هفت کشور است 

 

اول خواستم به مناسبت فردا روز شیراز بنویسم . ولی اینقدر احساسات ناخوشی دارم که واقعا نمی تونم اونجور که باید بنویسم. 

 

همین فردا ۱۵ اردیبهشت واسه خانواده ما یه روز مهمه که خیلی زیاد به دعا احتیاج داریم. خیلی خیلی زیاد... 

دعا رو از ما دریغ نکنید

دوشنبه 31 فروردین ماه سال 1388
حاکم

 یه روزی روزگاری در شهری آرام و سوت و کور حاکمی روی تخت نشست پر سر و صدا و پر غرور. حاکم خیلی دلش می خواست همه بهش توجه کنن و همه بیش از حد نگاش کنن بنابر این کارای عجیب و غریب زیاد می کرد و وقتی همه از روی حرص و ناراحتی و یا شاید تعجب یا حتی ترحم نگاش می کردن حاکم که متوجه این حس های مردم نبود و فقط دیده شدن براش مهم و لذت بخش بود یک عالمه ذوق می کرد و احساس می کرد طاووس شده و بالهاش رو باز میکرد و با کبر و غرور راه می رفت . حاکم شهر یه ملیجک داشت که تمام مدت دور سر حاکم می چرخید و اون رو غرق تعریف و تمجید می کرد و این حاکم عاشق تعریف رو سرمست شادی و غرور می کرد . بنابراین ملیجک رو کم کم آورد نشوند جای وزیر اعظم ! آخ آخ آخ ! چی بگم ! از همون روزا شهر آرام و سوت و کور شد یه شهر پر سر و صدا و پر از هرج و مرج . قاضی رفت و نانوا شد. حمومی رفت و دکتر شد . کار کشاورز شد آهنگری و دزد هم رفت معلم شد.از همه بد تر وزیر سابق شد ملیجک! 

 آخه اینا رو ملیجک که حالا وزیر شده بود توی گوش حاکم خونده بود. ببین شهر چی شد!!! نون قاضی خمیر! مریضا یکی یکی مردن و آهن مثل پنیر. از شاگرد مدرسه نگو که .... !  

خلاصه بین مردم شهر پچ پچ زیاد و زیاد تر شد . اما!!! گاه گاهی یکی پیدا میشد م گفت آخه حاکم ! قاضی رو چه به نانوایی !!!  وزیر رو چه به ژانگولر !!!!  اما کو گوش شنوا . اون چیزی که گوش حاکم شهر شلوغ پلوغ رو پر کرده بود ، تعریف و تمجید های بیهوده ای بود که از دهن ملیجک وزیر شده در می اومد و حاکم دیگه براش مهم نبود که اون شهر آروم و بی صدا چی به سرش اومده . حاکم نمی خواد بشنوه هر کسی را بهر کاری ساختند. 

 

----------------****---------------- 

دیشب هم کنسرت بزرگ کامکارها بودیم . فوق العاده بود. هنوز نوای خوششون توی گوشم هست. بی نظیرند این گروه.  

----------------****----------------

در ضمن مقدم جولیا مبارک باشه !! 

 

شنبه 22 فروردین ماه سال 1388
یک گام به جلو

 

غول مرحله ی اول رو شکست دادیم رفتیم مرحله ی بعد. غول این مرحله هم از اون غولهایی هست که شکست دادنش خیلی سخته

چهارشنبه 28 اسفند ماه سال 1387
«خوش به حال روزگار»

 

درختان سبز 

آسمان آبی و صاف 

خورشید درخشان و رقصان 

پرنده ها آواز خوان  

گلها شاد و خوشرنگ 

 

دلبری گلها در میان سبزه ها غوغایی به پا کرده   

خنکی نسیم بهاری حتی آدمها را کمی مهربانتر کرده  

 

این روز و روزگار چه چیزی کم دارد 

واقعا که «خوش به حال روزگار »

چون  

«نرم نرمک میرسد اینک بهار» 

 

سال نو بر همه مبارک

دوشنبه 12 اسفند ماه سال 1387

 

 بر پدر هر چی فکر مثبت هست لعنت 

امروز با یک عالمه انرژی و فکر و اندیشه ی مثبت شروع کردم و بدون تردید یکی از بدترین روزهای عمرم رو داشتم... 

الان هم بی انرژی خسته و غمگینم 

 

لعنت بر روزهای لجن

یکشنبه 4 اسفند ماه سال 1387
هوای عاشقانه

 

هوا همان حس عاشقانه ی قدیم را دارد ... 

من همان عشق قدم زدن با تو را دارم ... 

حس و حال «همت شمالی» همان حس بی نظیر است ...

هوا خنک ٬ لطیف ٬ دوست داشتنی ٬...  

شاید نم نم بارانی هم نگاهمان را نوازش کند...

فقط تو نیستی شانه به شانه ی من ٬ پا به پای من ...

پنجشنبه 1 اسفند ماه سال 1387
عاشقانه!...

 

نه من سراغ شعر می روم نه شعر از من ساده سراغی گرفته است

تنها در تو به حیرت می نگرم ری را

هرگز تا بدین پایه عاشق نبوده ام