...
چقدر از حجم اندوه تو می ترسم
چقدر از شط گیسوی خروشانت
و مثل بره ای از شانه ی کوه تو می ترسم
به قدری دوستت دارم
که در اوج نمازم
لانه ی شاهین شبگرد قنوت توست
خمم از حسرتت اما لبم مهر سکوت توست
و مثل کودکان تشنه لب در ظهر تابستان
نگاه حسرتم بر شاخه های سرخ توت توست
من از مهر تو کین خوردم
و از زلف تو چین خوردم
و از آن لحظه ای که پا نهادم در ره عشقت
زمین خوردم
...
بخشی از یک خاطره که مرورش همیشه دوست داشتنی هست
